تبليغاتX
photo mix

photo mix

.....:::گرافیک,طراحی,فتوشاپ,ویرایش عکس و تصویر,رتوش عکس,میکس و مونتاژ,طراحی کارت ویزیت:::.....

به دلیل نظرات دوستان تعداد طرح تا ۲۰ تمدید شد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com سلام به همه ی دوستان گلم تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

من اومدم با یه طرح جدید

طرح شانزدهم"چهار شمع"

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:1 توسط شايان|

 چهار شمع  

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند

محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنيده می‌شد

اولين شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس

نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد

شمع دوم می‌گفت: من «ايمان» هستم

اما اغلب سست می‌گردم و خيلی پايدار نيستم

در همين زمان نسيمی آرام  وزید و او را خاموش کرد

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:

من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم

مردم مرا کنار می‌گذارند و اهميت مرا درک نمی‌کنند

آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزديکان خود عشق بورزند

و بی درنگ از سوختن باز ايستاد

در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد

چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت:

شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟

با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:

نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد

شمع‌های ديگر را روشن خواهم کرد

کودک، با چشم‌هایی که از شادی می‌درخشيدند

اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعله‌ور ساخت

امیدوارم شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد

تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:10 توسط شايان| |

*برای دیدن بقیه عکس های خودم به همراه عکس من با یاس به ادامهء مطلب مراجعه کنید*


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:45 توسط شايان| |

سلام به همه ی دوستان عزیزم خیلی دلم براتون تنگ شده بود

اومدم براتون یه طرح بذارم البته باید بگم شرمنده که نتونستم

تو این مدت شما دوستان عزیزو خبر کنم ومطلب جدیدتو

 وبلاگم بذارم البته وبلاگم درست نیست بهتره بگم

وبلاگه همه ی دوستانم که فقط و فقط به خاطره

شما دوستان عزیزمه که تواین وبلاگ طرح

میذارم برای همتون آرزوی سلامتی دارم

بای بای

اینم طرح سیزدهم:سه صافی...واقعیت خوشحال مفید

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:44 توسط شايان|

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت:

گوش کن!می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.

دوستی به تازگی درموردرتو می گفت...

همسایه حرف اورا قطع کرد و گفت:

قبل از اینکه تعریف کنی بگو آیا حرفت را ازمیان سه صافی گذرانده ای یا نه؟

کدام سه صافی؟

اول ازمیان صافی واقعیت.آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

نه.من فقط آن را شنیده ام.شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

سری تکان داد و گفت:پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای؟

مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی حتی اگر واقعیت نداشته باشد باعث خوشحالی ام می شود

دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند

بسیار خوب پس اگر مرا خوشحال نمی کند

حتما از صافی سوم یعنی فایده رد شده است

آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی برایم مفید است و به دردم می خورد؟

نه به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف

نه واقعیت دارد

نه خوشحال کننده است

و نه مفید

آن را پیش خود نگهدار وسعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:44 توسط شايان| |

سلام به همه ی دوستان عزیز

باعرض پوزش من مسافرت بودم و نتونستم شما دوستان عزیز رو برای

طرح یازدهم:ستاره کوچک دعوت کنم حالا این

طرح دوازدهم:خوش شانسی یا بدشانسی روبرای شمادوستان گل طراحی

کردم امیدوارم از این دوطرح مثل طرح های قبل لذت ببرید

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 3:38 توسط شايان|

کشاورزی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او

جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند!کشاورز گفت:

"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند"

یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت!

مردم اینبار خوش شانسیش را تبریک گفتند!کشاورز گفت:

"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند"

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب ها بود از پشت یکی

از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست!وقتی اینبار همسایه ها برای عیادت پسر

کشاورز آمدند به او گفتند:"چقدر بدشانسی"کشاورز باز جواب داد:

"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند" 

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه ی جوانان را برای خدمت در

جنگ باخود بردند بجز پسرکشاورزکه پایش شکسته بود!اینبار مردم با خود گفتند:

"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند"

من وقتی این داستانو خوندم دیگه"خوش شاسی یا بد شانسی"برام مفهومی نداره فقط خدا میداند

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:50 توسط شايان| |

سلام به همه ی دوستان اینم طرح یازدهم ستاره کوچک

 

برای دیدن طرح به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:26 توسط شايان| |

باسلام خدمت دوستان عزیز اینم طرح "دهم"شاید آخرین طرح باشه


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 1:45 توسط شايان| |

عکس های پسرخالم"حسین"حتما ببینید چه شیرین کاری هایی یاد گرفته خیلی نازه تازه بزرگم شده بعدبگین ماشاالله

 

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 2:1 توسط شايان| |

داستان بسیار زیبای "نامه ای به خدا"حتما بخونید بعد نظر بدین به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:48 توسط شايان| |

 

سروده : سید محمدرضا عالی ‌پیام "هالو" حتما به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 11:41 توسط شايان| |


آخرين مطالب
» پست ثابت
»
»
»
» سه صافی
»
» طرح خوش شانسی یا بدشانسی
» طرح ستاره کوچک
» رد پا
» عکس های پسرخالم "حسین" حتما ببینید

Design By : RoozGozar.com